تبليغاتX
من هم...
 

از همان روزی که دست حضرت "قابیل"

گشت آلوده به خون حضرت "هابیل"

از همان روزی که فرزندان "آدم"

ـصدر پیغام آوران حضرت باری تعالی ـ

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید،

آدميت مرد

گرچه آدم زنده بود.

از همان روزي كه "يوسف" را به چاه انداختند

از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند

آدميت مرده بود.

بعد دنيا هي پر از آدم شدو اين آسياب:

گشت و گشت

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت

اي دريغ

آدميت بر نگشت!

قرن ما

روزگار مرگ انسانيت است

سينه دنيا ز خوبي ها تهي است

...صحبت از پژمردن يك برگ نيست

...

...صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانيت است

                                              فريدون مشيري

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 0:42  توسط من | 

صبح اولین روز اردیبهشت: اولین اس ام اس ،سلام تولدت مبارک

امروز روز تولدمه اما دلم خیلی گرفته... دلم واسه همه روزایی که گذشتن تنگ شده دلم واسه اون روزایی که گذشتن و منم فقط گذروندمشون تنگ شده به پشت سرم نگاه میکنم نگاه میکنم ، راه زیادیو اومدم یکمی خسته ام

امروز تولدمه اما خیلی دلم پر می زنه واسه لحظه ها و خاطراتی که تو زندگیم خیلی زود گذشتن


 

به آینده فکر می کنم و گذشته و روزایی که میانو میرن و من همین جور سالها رو سپری می کنم سپری میکنم و سپری می کنم

نمیدونم چرایاد اون روزی افتادم که خیلی کوچیک بودم، وسط کوچه ایستاده بودم و به کوچ پرنده ها نگاه می کردم اون روزایی که همه و جودم دلبسته یه عروسک بودو همیشه فکر میکردم وقتی ۲۰ سالم شد خیلی بزرگم ....اما این بچه که تو دنیاش فقط یه عروسک داشت و یه دنیا آرزو وقتی که ۲۰ سالش شد دید نه عروسک داره و نه اون دنیای زیبایی که همیشه فکر میکرد.....

اما حالا ۲۰ سال از عمرم گذشته و فهمیدم که همه چیزای خوبمو از دست دادم شایدم نه، میدونم، چیزای زیادیم بدست آوردم اما هر چی بدست میارم تر س از دست دادنش تو دلم بیشتر ریشه می دوونه این آرزوها داره منو از پا در میاره هرچی بدست میارم بازم میخوام حالا دیگه حس میکنم خیلی تنهام خیلی از این دنیا وحشت دام نمیدونم این بار سنگینو تا کجا باید با خودم بکشم نمیدونم این بازی کی تموم میشه تا کی باید چشم بذارم و بعد برم آرزوهامو پیدا کنم؟نمیدونم چندتا تولد دیگه چندتا شمع دیگه و چندتا آرزوی دیگه؟شایدم با این گشتنا یه روز همون بچه ای رو پیدا کنم که فقط یه عروسک داشت ویه عصر اردیبهشتی وسط کوچه ایستاده بودو کوچ پرنده ها رو نگاه میکرد...


+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 0:56  توسط من | 
درون خود شكستم و تاب نياوردم و هيچ نگفتم زيرا كه درد من درد خاموشي است درد من التماس نيست گدايي نيست درد من صداقتي است كه بر زبان خود كاشته ام درد من آه درد من...
من كه از زندگي جز فرار ثانيه ها هيچ نمي دانستم،جز ملال خستگي‌‌هيچ نداشتم،چه شد كه يك لحظه،يك نگاه،توان ايستادن نگذاشت،صد چشم ربود و صد رنگ باخت...

خواب نبود،راهي به غير نبود،مأمني جز دل نبود خا طره بود و ثانيه هايي كه ديگر نمي گريختند،انگار مي ايستادند و نمي گذشتند و مشتاقانه به دستهاي ما چشم مي دوختند. ما كه جز عشق هيچ نمي دانستيم، جز ملال دوري هيچ نداشتيم،چه شد كه يك لحظه،يك كوه توان ايستادن نداشت..؟ صد خاطره از ياد رفت و يك صدا خاموش شد و يك سكوت فرياد زد...

و صد اشك فرو ريخت و يك لحظه گذشت و يك عمر غصه ماند..يك ستاره پر كشيد و صد خاطره ماند يكي رفت و يكي مانده خيره به ثانيه هايي كه هنوز مبهوت حادثه اند....
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 0:26  توسط من | 
 

...اگر چه باور ندارم که یاور ندارم

چه آرزوها که داشتم منو دیگر ندارم...

 

                                                       اخوان ثالث

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 22:23  توسط من | 
 

دستهایم را بگیرو باورم کن

قلب نا آرام من امشب برای تو

دلم آهسته با شب می کند نجوا

تمام آرزوهایم برای تو

پلکهایت را نگیر از من نگاهم کن

نگاهم می دود در چشم های تو

هیچکس این لحظه را از من نمی گیرد

تمام شعرهایم برای تو

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 21:55  توسط من | 
 

يك روز گنجشكي مرد

وچراغي شكست

وگنجشك ديگر به اين فكر كرد كه ديگر نمي تواند پرواز كند

و آرزوي پرواز شد تنها خاطره اي از يك گنجشك مرده كه نمي توانست بال هايش را تكان دهد ولي پريد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 20:50  توسط من | 

 

زمانی تمام روز را گریه کردم که احساس کردم ذهنم

 

مرده است.ذهنم را زیر بالشم چال کردم و مدام بر سر مزارش

 

گریه میکردم،

 

 

و پشت دست عروسکم را داغ کردم تا دیگر خیره نگاهم

 

نکند،شاید ذهنم بهانه بود که سر بر بالش بگذارم و های های

 

گریه کنم.اصلا هر وقت دلم برای ذهنم تنگ میشد سرم را روی

 

بالش می گذاشتم.یک میخ هم کوباندم به دیوار اتاق و عکس

 

ذهنم را آنجا گذاشتم.عکسی که نگاتیو پوزتیوش یکی بود

 

اما او را خودم کشته بودم و هیچ دادگاهی مرا محاکمه نمی کرد

 

پس من خودم را محاکمه کردم و خودم را کشتم

 

 

راستش یک روز عقیده ام را چال کردم توی ذهنم وحالا

 

ذهنم هم مرده و چالش کردم زیر بالش وبالشم هم می میرد اگر

 

هر روز گریه کنم چون خیس میشود و من آن وقت نمی دانم

 

دلتنگیم را به کجا

 

ببرم.....................................................

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 22:30  توسط من | 
 

براستی ایمان می آورم به این شعر فروغ:

ای زن که دلی پر از وفا داری

از مرد وفا مجو مجو هرگز

راز دل خود به کس مگو هرگز

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 18:43  توسط من | 
     

سیاهی پر امید را با سفید روزگار ترکیب کردیم رنگی جز ملال بر جا نماند

هنوز هم خاکستری ها سرد تر از همیشه به سیاه می نگرند و ذهن بیمارشان دور تا دور هر قابی فرا گرفته است 

خاکستری همیشه در درون خود از جنگ بین سیاه و سفید رنج می برد  از این دوگانگی بیزار

  از جدال بی پایان درونش فقط سردی نگاهی

بی تفاوت از میان رنگها می گذرد

شاید از اینکه هیچ چشمی را به خود جلب نمیکند پروایی ندارد و خیالش آسوده وشاید خاکستری از این دوگانگی بیزارو خاموش   

خاکستری خنثی ،خاکستری دلسرد، خاکستری بی تفاوت ،خاکستری بی پروا

بیچاره خاکستری...                            

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 19:49  توسط من | 
 

آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ

او او او او او او او او او او او

ای ای ای ای ای ای ای

آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ .................

هو هو هو هو هو هو هو .....

هی هی هی هی هی هی............ ها ها ها ها ها ها ......

آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ .............

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 19:30  توسط من | 
 

........................

.................................

........................................

.................................

.........................

...............................

.....................................

.......................

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 20:17  توسط من | 
 

مرز خسته ای میان ماست

بیا در انتهای این زمانه گم شویم

حصار سردو محکمی میان ما کشیده اند....

مرز بی نهایتی است

و دستهای ما

آنقدر کودکانه این حصار را لمس کرده است

که ما به این حصار عادتی ابلهانه کرده ایم

نگاهمان همیشه میدود در آن سوی حصار

وذهنمان مدام به آن پرندگان سر خوشی است

که در فضای آسمان

عاشقانه پرواز می کنند

بیا دستهای بی رمق را تکان دهیم

و بشکنیم

وآرزوی آزادی آنقدر دور نیست که ما نخواهیم مثل آن پرنده ها

 عاشقانه در آسمان پرواز کنیم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 23:56  توسط من | 
 

هیچکس من نیست

قلب من هرگز نخواهد گفت رازش را

هیچکس مانند من هرگز نمی شوید نگاهش را

اگر هر کس نگاهش میدود دنبال یک ماهی

که دور حوض می چرخد ویا می ایستد گاهی

نگاه من در آن بالاست

به دنبال پرستویی که دارد می گشاید پر

و ذهنم پشت دیواری است خا کستر

ومن هر روز صبح، قلبم را درون حوض می شویم

تمام شب برای زندگانی شعر می گویم

..........                    

                                                                                                       (ناقص!)

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 23:47  توسط من | 
 

ذهن من بمان هنوز

ساعتی نیامده است

تا ز انتهای شب خبر دهد

هیچکس هنوز، نایستاده است

روبروی قلعه ای که سالها

دور او کشیده اند

هیچکس، برای آرزوی خود دعا نمی کند

چون که آرزو در حقیقت من و تو مرده است

در وجود ما همه نیاز ها فسرده است

ای زمان که لحظه ای زرفتنت

به تردید نمی شوی دچار

نمیشوم نمی شوم به دستهای یکنواختت

نه نمیشوم اسیر.....

                                                                                                                      (ناقص!)

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 14:40  توسط من | 
 

باز هم این بی رحم ترین لحضه ها به سراغم می آید و از سلاخی روح رنجور من لذت می برد

چه کسی مرا به خانه خویش دعوت می کند ؟

صداقت من گناهی بزرگ، احساسم دروغی عظیم، و امیدم مرگی نا کام است

و فریادم تنها ناله ای بی نوا در میان نسیمی گم میشود

من گناه کارم من گناهکارم

 یک رنگی من در هفت رنگ روزگار چشم را می آزارد و هارمونی آن را به هم میزند

احساس پاک من زندگی را به کام زندگانی تلخ می کند

من گناهکارم من گناه کارم پست تر از من آیا کسی هست ؟

کیست که مرا به خانه خویش دعوت می کند ؟

چه کسی به دیدار من می آید؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 19:23  توسط من | 
شروع شد

من دیگر منتظر نیستم

می روم تا خودم پیدایت کنم یا میآیم تا تو پیدایم کنی

به هر حال شروع میکنم شاید هیچ نشود نه من چیزی بیابم نه تو چیزی بیابی نه هیچ چیز دیگرفقط من قدم بر میدارم .............

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 18:56  توسط من | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
جای تو اینجا نیست.اطرافیان دیوانه سارما،در هم و آشفته و نا آرام،نمی توانند به دلت بنشینند.جایی که چشمان روشنت از فروغی پاک برخوردار می شود،جایی که تو در خود،به دور از اضطراب،آرامش و آرمیدگی میابی،جایی که همه تنها و در خدمت خوبی وزیبایی اند،به آنجا برو،در خلوت تنهایی، تا جهانی بیافرینی...(گوته)

نوشته های پیشین
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
دی 1385
آبان 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM